درون این راندو، من و خودم بی تو
چه قدر دلتنگیم که می روی از نو
کمی بمان پیشم همین که خوابیدم
برو شبیه چراغ، درست ساعت٠٢:٠٠
بکش به زیر سرم دوباره بویت را
مرا بخوابان با نوازش پیانو
برای این که زیاد اسیر من نشوی
بخوان عزیز دلم فقط ٢ تا هایکو -
یکی برای خودم، یکی برای خدا-
نــــگاهداری تـــــــو، ازین من تلخُ
برو همانجا که همیشه خوشبختی
بدان که می خوابم درون این راندو
سعید نوراللهی
*************************************
هایکو: شعر کوتاه ژاپنی
راندو: در پاسخ به چیستی راندو باید پنجره خیال خود را بر روی نقشه ای سازه ای بگشاییم که فضاها و فواصل بی روحش را با اندازه ها نشانه گذاری کرده ایم و لایه ای را با تجسم هایی که هیچ عینیتی در بیرون ندارند بر روی آن خیال اندود کنیم و هستی هایی را پیش بینی کنیم که می تواند باشد.
راندو یک «رسانه» و یا یک «عامل ارتباط» است.ارتباط اجزای طرح با هم، با زمینه با طراح و کارفرما و یا دیگر عوامل درگیر ساخت.
راندو پلی است دو سویه از چیزی به چیز دیگر، از طراح به کاغذ سفید و از کاغذ به ذهن. از طراح به کارفرما و از او به خودش. اگر این رفت و برگشت را به جریانی یکسویه صرفاً از طراح و یا راندو کار به کارفرما تقلیل دهیم، بی شک راندو را به سان ابزاری برای طراحی از دست خواهیم داد.
منبع:راندو و ترسیم رنگی
مایکل ای دویل
ترجمه محمد احمدی نژاد
به خدا حافظی سرد تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس به تو اینجا همانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
با عرض سلام و احترام خدمت تمامی دوستان عزیز.
اینجانب علی حبیبی سر دبیر انجمنی ادبی شعر خیس وظیفه خودم دانسته ام که سال نو را به تمامی شما دوستان عزیز تبریک عرض کنم.
برو اما بدان این را که من خواهان تو بودم
و شب ها چون نبودی در کنارم من نیاسودم
تمام فصل ها را در کنار باغ بی برگی
به سر کردم ولی انگار جای دیگری بودم
بهشت سبز چشمانت به من می گفت می مانی
قدم هایت ولی رفت و به تو گفتم که نابودم
نمی خواهم کسی دیگر سراغ از قلب من گیرد
برو انجا که می دانی و با شعرم نیالودم
تو خورشید جهان آرا و من آن پیچک زخمی
به چشمانت نمی ارزد وجود زشت محدودم
****************
تو رفتی و فقط چرخیدم انگاری درین شب ها
تمام طول جنگل را ببین بیهوده پیمودم
سعید نوراللهی
به ساحل می رسم روزی
اگر دریا به رحم آید
و من تکرار خواهم شد
میان سنگفرش ریز و تبدارش
اگر دریا غرور خیس و سختش را به روی ماسه ها ساید
من از دریا نمی ترسم
من از دریا نمی ترسم
اگر تو ساحلم باشی
و من بر ماسه های پاک عشقت لنگر اندازم
به یادم نیست کی گفتی:
«دلت
ماهی گرفتن دوست می دارد»
من آن ماهی تنهایم
تو صیدم می کنی روزی؟
وحیده باغبانی
دوباره جان به لب شدم، شنیده ام نیامدی
همیشه ظلمت است و شب، سپیده ام نیامدی
به کعبه و مدینه ها، به هر کجا گمان برم
به تک تک خرابه ها دویده ام، نیامدی
به جستجوی تو شدم، چرا چنین غریبه ای؟
به غربتی که دیده ای و دیده ام، نیامدی
ز بس که من ندیدمت به آرزو مثل شدی
ز شرم این گناه خود، «خمیده ام» نیامدی
از آن زمان که کودکم به صد قلم ز روی تو
فزون به لوح سینه ام کشیده ام، نیامدی
به وصل روی دلبران چو شاخه ای ز گل دهند
تمام گل به این جهان که چیده ام نیامدی
بیا که دست عده ای بوسه به آسمان زند
ز دست عده ای دگر بریده ام نیامدی
بیا غریب آشنا ، که بوده ای کنار ما
ولی زبخت پیر من، به دیده ام نیامدی
علی حبیبی
از دست تو ای روزگار باز دل و کردی بی قرار ما رو گذاشتی سر کار؟
جمع کن بابا بساطتو
بازم شدی آتیش بیار؟ دلمون و دادی دست یار؟ می خوای برم باز زیر بار؟
جمع کن بابا بساطتو
تو عشق شدی آینه دار عاشق شدیم بی بند و بار اون روزا رو یادم نیار
جمع کن بابا بساطتو
یه عمری بودیم سر کار قربونی نگاه یار با قلب صاف و بی غبار
جمع کن بابا بساطتو
اما چه کردی روزگار؟ نکردی اونو با ما یار باختیم که ما تو این قمار
جمع کن بابا بساطتو
چقدر زدیم واسش ما زار حتی ندید ما رو یه بار نشد واسه ما بی قرار
جمع کن بابا بساطتو
حالا داری با ما چی کار؟ می خوای بازم بشیم ما خار؟ سر ما بازی در نیار
جمع کن بابا بساطتو
دیگه ما رو تنها بذار سر به سر دلم نذار انقدر نگو طاقت بیار
جمع کن بابا بساطتو
از دست تو شدم شکار بس که زدی نحسی رو جار داد می زنم دیوونه وار
جمع کن بابا بساطتو
اگه ببریم تا پای دار اگه بکنیم سرمایه دار دل نمی دم به هیچ نگار
جمع کن بابا بساطتو
خانم و. باغبانی
هوای بی رمقی شهر را رها می کرد
دهان خشک زمین می دمید و ها می کرد
و آسمان به زمین، نور هدیه می بخشید
و بادحجم زمین را پر از صدا می کرد
جهان به عمق زمانی عجیب می پیوست
کسی، حضور خزان را ز ما جدا می کرد
کسی که کل جهان، سهم بی بدیلش بود
دوباره حق خودش را نصیب ما می کرد
اگر که سهم خودش را به ما نمی بخشید
هوای بی رمقی شهر را می کرد؟
م. محسنی
نظرات ()